به جای لقمه و پول ار خدای را ج

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
به جای لقمه و پول ار خدای را جستی نشسته بر لب خندق ندیدیی یک کور به شهر ما تو چه غمازخانه بگشادی دهان بسته تو غماز باش همچون نور 1146 مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار که دوش هیچ نخفتم ز تشنگی و خمار لبم که نام تو گوید به باده اش خوش کن سرم خمار تو دارد به مستیش تو بخار بریز باده بر اجسامم و بر اعراضم چنانک هیچ نماند ز من رگی هشیار وگر خراب شوم من بود رگی باقی چو جغد هل که بگردد در این خراب دیار چو لاله زار کن این دشت را به باده لعل روا مدار که موقوف داریم به بهار ز توست این شجره و خرقه اش تو دادستی که از شراب تو اشکوفه کرده اند اشجار مرا چو مست کنی زین شجر برآرم سر به خنده دل بنمایم به خلق همچو انار مرا چو وقف خرابات خویش کردستی توام خراب کنی هم تو باشیم معمار بیار رطل گران تا خمش کنم پی آن نه لایقست که باشد غلام تو مکثار 1147 بکش بکش که چه خوش می کشی بیار بیار هزیمتان ره عشق را قطار قطار کنار بازگشادست عشق از مستی رسید دلشدگان را گه کنار کنار ز دست خویش از آن ساغری که می دانی اگر چه نیک خرابم بیا بیار بیار قرار دولت او خواه و از قرار مپرس که نیست از رخ او در دلم قرار قرار نگار کردن چون اشک بر رخ عاشق حلاوتیست در آن رو که زد نگار نگار ایا کسی که درافتاده ای به چنگالش ز چنگ دوست رهیدن طمع مدار مدار تو خون بدی وز عشقش چو شیر جوشیدی چو شیر خون نشود تو از این گذار گذار برو به باده مخدوم شمس دین آمیز که نیست باده تبریز را خمار خمار 1148 کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر هنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر عجب که خواجه به رنگی که طفل بود بماند که ریش خواجه سیه بود و گشت رنگ دگر بگویمت که چرا خواجه زیر و بالا گفت بدان سبب که نگشتست خواجه زیر و زبر
نویسنده : irandokht بازدید : 90 تاريخ : چهارشنبه 8 خرداد 1392 ساعت: 10:04
برچسب‌ها :